شاید اگر خیلی چیزها را میدانست ، هرگز حاضر نمیشد پایش را به اینجا بگذارد
ولی شاید به امید کسی که مراقبش باشد و دوستش داشته باشد ، آمد
امد و خودش را در بین انبوهی زشتی و زیبایی دید ، ترس ، شک و تردید ، دلهره و هیجان ، حس هایی بودند که در وجودش رخنه کرده بودند ، دلش میخواست برگردد، گریه و شیون سر داد ، اما گویی دست سرنوشت این گونه برایش رقم زده بود
ماند و حالا بیست و هفت سال زمینی از آن لحظه گذشته و وی میخواهد به روزهای پیش رو امید ببندد
+ساعت 1:30 بامداد ، پنجم دی ماه ، وی وارد بیست و هشتمین سال از عمر شاید گرانبهایش شد
:)))
برچسب:
نویسنده: نگین حسینی